خرید بک لینک
زمستون و سرما و پاييز برام تصويراي مختلفي ميسازه گاهي برام مثل لذت بردن خيالي از تصور داشتن يک گلخونه توي يه زمين متروکه س که يه روز سرد زمستوني توي جاده به سمتش رانندگي ميکنم تا با خودم خلوت کنم .گاهي هم کاملا واقعيه مثل اون روزي که سره کاري که تازه رفتم و هنوز دارم با چالش هاش ذست و پنجه نرم ميکنم به يه موفقيت کوچيک و دلگرم کننده رسيدم و يکي از مطالباتو وصول کردم و با اين کارم هم حس خوبه جمع شدن يک پرونده رو داشتم هم سربلندي پول گرفتن از يه بد حسابو.يا حتي اون روز که سره اون کار ديگم نشسته بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 15:48

زمستون و سرما و پاییز برام تصویرای مختلفی میسازه گاهی برام مثل لذت بردن خیالی از تصور داشتن یک گلخونه توی یه زمین متروکه س که یه روز سرد زمستونی توی جاده به سمتش رانندگی میکنم تا با خودم خلوت کنم . گاهی هم کاملا واقعیه مثل اون روزی که سره کاری که تازه رفتم و هنوز دارم با چالش هاش ذست و پنجه نرم میکنم به یه موفقیت کوچیک و دلگرم کننده رسیدم و یکی از مطالباتو وصول کردم و با این کارم هم حس خوبه جمع شدن یک پرونده رو داشتم هم سربلندی پول گرفتن از یه بد حسابو. یا حتی اون روز که سره اون کار دیگم نشسته بودم توی مغازه و سند هام جلوم بود هیتر برقی پشتم روشن بود و گرمم میکرد کسی نبود و بیرون پاساژ خلوت و تاریک بود و ابی پلی کردم و صداش گرمای محیطو چند برابر کرد . دوباره یک تخیل دیگه که درخت کریسمس دارم یه جای گرم کنار شومینه و یه یاره پاتر هد که بشینیم با هم تا قیامت هری پاتر ببینیم . زمستون منو میبلعه با این فکرو خیالاش  گاهی سرده گاهی اونقدر گرمه که دلم نمیخاد تموم شه  پ.ن:جدیدا فیلم دیدنو به کتاب خوندن ترجیح میدم و همچنین کنار دارلینگ نشستنو و همچنین بیرون رفتن و توی جمع نشستنو ..بعد کتابای جدیدی که توی کتابخونه موندنو روم نمیشه نگاه کنم ..  پ.ن: ای بابا میدونی ادم وقتی میمیره اگه چیزی از خودش نذاشته باشه که بقیه یادش کنن (شامل ادم های زیادی بیشتر از حد فک و فامیل) و تمایل پیدا کنن به شناختن اون ادم اون وقت دیگه جدی جدی میمیره ؟! نوشته شده در پنج شنبه 101/9/24ساعت 9:42 عصر توسط ریحانه نظرات ( ) | | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: سه شنبه 4 بهمن 1401 ساعت: 17:09

فیلم جهان با من برقص را دیدی؟ حس و حالش را دوست دارم فضای واقعا عجیبی دارد  همیشه دلم میخواست یک گروه از دوستان موفق در عین حال پایه با سطح مطلوبی از شوخ طبعی و جذابیت کارکتر میداشتم که در مکانی مثل همان فضای فیلم جهان با من برقص دور همی میگرفتیم. البته خیال من فراتر از این است که مانند فیلم همگی برای اینکه یکی از دوستان دارد میمیرد دورهم جمع شویم ولی خب .. اصلا هستند همچین جمع هایی؟همه فرهیخته همه پولدار و در عین حال خاکی و خود نباخته ؟! دکتری که در طویله با خواهر دوستش شوخی میکند؟! شاید فقط بازیگر ها میتوانند همچین دنیایی خلق کنند البته بعد از مودب پور! ما هم یک اکیپی داشتیم که اینجوری نبود ولی کاچی به از هیچی بود و ادعای باحالی داشتند ولی نمیدانم چرا من هر وقت میخواستم برم بینشان در دلم رخت میشستند و حاضر بودم همه چیزم را بدهم که نرم در حالی که دلم میخواست برم !!! تا به حال اظطراب اجتماعی داشتی؟  دکتره میگفت باعث میشه از بیرون ضد اجتماعی دیده بشی ولی در اصل فقط مثل سگ استرس میکشی از اینکه جایی بری ولی بعد اینکه رفتی اگه باهات رفتار خوبی بشه یهو میبینی اون استرس دود شده رفته و تو دیگه دلت نمیخاد برگردی حتی! بد کوفتیه خلاصه...شایدم خدا خرو دیده شاخش نداده  ولی به هر حال داشتن یکی از این اکیپ ها رویای نوجوانیم بوده و هنوز هم کمی هست که امیدوارم نشونه ی عدم بلوغ روانیم نباشه ! چون انگار هر ارزویی یا هر ارمانی داشته باشی یه جورایی جوان و خام هستی  پ.ن:فاک د ورلد  پ.ن: یادمه اینجا قبلنا یکی بود درست یادم نیست ولی فکر کنم اواتارش عکس یک پسر نسبتا خوشگل بود که جمله ی رمزی مینوشت مثلا فارسیو با حروف لاتین که روی کیبورد جای حروف فارسی قرار داشت مینوشت!! ..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: جمعه 20 آبان 1401 ساعت: 18:29

این روزها در زندگی ام چه میگذرد: قفلی دیوانه واری زده ام روی انیمه دفترچه مرگ تمام کارکتر ها یکی پس از دیگری کراشم میشوند .طبیعیست جذاب هستند و من هم سینگل حال گور پدره واقعی نبودنشان اقای دامپزشک برایم کمی جذاب است کمی دقت کنید این کمی خود به دو بخش تبدیل میشود که کمی خودش کمی شغلش و این کمی شغلش مرا میترساند چون شبیه کمی پاترولَ شِ ان قبلیست این کمی ها خطرناک است چون ظاهرشان کوچک است ولی عمقشان گره میخورد به یک جور هوس خانمان برانگیز.. دیگر بگویم به دنبال راه چاره ام و به اینده می اندیشم دنبال کمک گرفتن از یک جور قدرت برتر یا خود برتره درونم هستم که ببردم به انجا که باید هوم... نوشته شده در دوشنبه 99/11/20ساعت 3:23 عصر توسط ریحانه نظرات ( ) | | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: سه شنبه 24 خرداد 1401 ساعت: 9:18

مکالمه من با کودک درونم من:ازم عصبانیی؟ اون:معلومه که هستم چرا نباشم ؟! تو با این جسمت نه گذاشتی به بچگی کردنم برسم نه الان دیگه حوصله بازی کردن دارم خودتم که عرضه ی یه کاره بزرگونه درست و حسابی نداری من:کاره بزرگونه چیه مثلا؟ اون:یکیو نداری برای خودت من:اها فک کنم دوست پیدا کردن بیشتر مربوط به توعه تا من نه؟ اون:خب من از بچگی این مشکلو داشتم تو باید یه فکری به حالم میکردی من:صبر کن ببینم یه جوری حرف میزنی که انگار خودتو از من جدا میگیری مگه تو من نیستی؟ اون: من چمیدونم ..اسم من کودک درونه کووودک تو الان سن خره مش رحیمو داری پس تو من نیستی! من:بیخیال ببین باید یه مدت با خودم خوب رفتار کنم حذف گفتگوی منفی درونی و اینا پس لطف کن و دهنتو ببند اون:همیشه همینکارو کردی ..یه سکوت اجباری منم رفتم تو خودم واس خودم دنیای خیالی ساختم هی فکر کردم و فکر کردم بعد یهو دیدم واقعیت مزه نمیده بعد یهو دیدم نمیتونم دوست پیدا کنم ولی همیشه یه چیزی مثل یه وجدان لعنتی میگفت باید خودمو به واقعیت برگردونم باید سعی کنم باید بهتر بشم و..همینجوری همش خودمو تابلو کردم اون موقعارو ک یادت میاد یه خیکی به تمام معنا بودی اضافه وزنتو مسخره کردن ابرو هاتو همینطور حرف زدنتو ...تو بچگی نکردی مدام سعی میکردی کنترل کنی خودتو تا مسخره نشی برای همینم رها نشدی برای همینم من توت سنگینی میکنم من:داری نصیحتم میکنی؟خودتو به من ربط میدی انگار ک تو منی پس ما یکی هستیم تو یه جور کوتوله توی سرم نیستی یا یه موجود اخمو توی قلبم نه؟ اون: نه نه نه یعنی شاید الان جدا باشم ولی وقتی ازادم کنی یکی میشیم باز من:چه جوری ازادت کنم؟ اون:دوستم داشته باش اجازه بده حرفمو بزنم باهام صلح کن من فقط یه بچه م من:بیا بغلم نوشته شده در دوشنبه 99/ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: سه شنبه 24 خرداد 1401 ساعت: 9:18

باید با کسی باشین که اگه مجبور شدین به خاطرش قرص بخورین و بعد از حالت تهوع مردین نگه به خاطر تلقین بوده یا زیادی حساسی که اینجوری شدی باید ان فرد زیادی حساس بودنه شمارا هم بخواهد اصلا مگر زیادی حساس بودن چشه؟نباید انقدر از زیادی حساس بودنتان بیزار باشد که درد جسمانی قابل درک و حس و لمس و دیدن را هم به ان ربط دهد باید با کسی بود که خوشی و ناراحتی در رنج و بیماری کنارتان باشد و با قربان صدقه هایش کاری کند قند و نبات جاری شود در رگ هایتان نه اینکه در بیماری انقدر تلختان کند که خودش دردی شود بر درد هایتان پ.ن :خلاصه ایی از تفکر من در باب پیدا کردن دلبر که جان فرسود ازو پ.ن:امروز از اون روزاس که کاش زودتر فردا بشه  نوشته شده در دوشنبه 100/1/2ساعت 9:23 عصر توسط ریحانه نظرات ( ) | | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: سه شنبه 24 خرداد 1401 ساعت: 9:18

بعد از دوسال من هنوز هم اینجام با قبل خیلی فرق کردم ولی خاطرات به نظرم هنوزم زیباست اینجا برام شده مثل یه قلعه ی ساکت و متروک درسته الان تار عنکبوت گرفته ولی یه روز یه پناهگاه امن و شلوغ بود ... یه قلعه سنگی که شبا پر میشد از نور شعله های اتیش و هیاهو حالا دو باره برگشتم به قلعه و میبینم خاک و خورده سنگ همه جا رو گرفته مشعل ها خاموشن ولی من هنوز اینجام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: شنبه 5 خرداد 1397 ساعت: 13:37

       گاهي وقتا بي بهونه حال خودتو خوب کن    برو کافي شاپ بدون اينکه منتظر يه نفر ديگه باشي     يه کيک شکلاتي خوشمزه سفارش بده تنهايي و با لذت همشو خودت بخور     بعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 3:13

  لحظه ديدار نزديک ست. باز من ديوانه ام , مستم.باز مي لرزد , دلم , دستم.باز گوئي در جهان ديگري هستم.هاي ! نخراشي بغفلت گونه ام را , تيغ !هاي نپريشي صفاي زلفکم را , دست !و آبرويم را نريزي دل !- اي نخورده مست -لحظه ي ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 3:13

  نگاه کن   که غم درون ديده ام  چگونه قطره قطره آب مي شود  چگونه سايه سياه سرکشم  اسير دست آفتاب مي شود   نگاه کن  تمام هستيم خراب مي شود  شراره اي مرا به کام مي کشد  مرا به اوج مي برد  مرا به دام ميکشد   نگاه کن  تمام آسمان من  پر از شهاب مي شود  تو آمدي ز دورها و دورها   ز سرزمين عطر ها و نورها  نشانده اي مرا کنون به زورقي   ز عاجها ز ابرها بلورها  مرا ببر اميد دلنواز منببر به شهر شعر ها و شورها به راه پر ستاره ه مي کشاني ام فراتر از ستاره مي نشاني ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل ستاره چين برکه هاي شب شدم  چه دور بود پيش از اين زمين ما  به اين کبود غرفه هاي آسمان  کنون به گوش من دوباره مي رسد  صداي تو   صداي بال برفي فرشتگان  نگاه کن که من کجا رسيده ام ادامه مطلب

برچسب: نگاه كن كه غم درون ديده ام چگونه,نگاه كن كه غم درون دیده ام,نگاه کن که غم درون دیده ام جهان, نویسنده: مهران کوهی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 9:55

  در خفقاني اسيرم و گاه از احساس فشرده شدن گلويم در اين شرايط  لذت ميبرم !!!مثل وقتي که سخت چيزي را بخواهي اما ان را از خود دريغ کني به ارزوي وصال چيزي  بهتر...يا شايد خلسه ايي عرفاني که در ان تنفس را هواي نفس بداني...يک جور تزکيه نفس از عقل و ارامش يا شايد تمريني براي جنون!!!و اين عين مرگيست که خودخواسته خود را به کامش ميکشانم...و پشيماني... نه!مثل وقتي که از ويراني ات پشيمان نميشوي. ادامه مطلب

برچسب: دیوانه وار دوستت دارم,دیوانه وار,عاشقتم دیوونه وار, نویسنده: مهران کوهی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 7:14

   مرگ من روزي فـــرا خـــواهد رسيددر بهـــــاري روشن از امــواج نـــوردر زمستــــان غبــــار آلــــــود و دوريـا خـزاني خـالي از فريــــــاد و شورمرگ من روزي فــــرا خــواهد رسيدروزي از اين تلـــخ و شيرين روزهـاروز پـــوچي همچو روزان دگــــــــرســــايه اي ز امروزهـــا ، ديروزهــاديدگـــــانم همچو دالان هــــاي تــــــارگـــونه هـــايم همچو مرمر هـاي سردناگهــــان خـــوابي مرا خـــواهد ربودمن تهي خــــواهم شد از فريــــاد دردخـاک مي خواند مرا هر دم به خويشمي رسند از ره کـــه در خــــاکم نهندآه ... شـــــايد عــــاشقـــــانم نيمه شبگــــل به روي گـــــور غمنــــاکم نهندبعد من ، نـــــاگه به يک سو مي روندپـــرده هــــــاي تيره ي دنيــــــــاي منچشمهـــــاي ناشنـــــاسي مي خـــــزندروي کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــاي مندر اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا مي نهدبعد من ، بــــا يـــــاد من بيگــــــانه ايدر بـــر آئينه مي مـــــاند به جــــــــايتــــــــار موئي ، نقش دستي ، شانه ايمي رهم از خويش و مي مانم ز خويشهر چه بر جا مــــــانده ويران مي شودروح من چــــون بــادبــان قادامه مطلب

برچسب: بعد های جهان,بعد هالمسيه,بعد هالمسيه باسم الكربلائي mp3, نویسنده: مهران کوهی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 7:14

 


 


,عکس هاي جالب و زيبا، تصاوير جالب، تصاوير سه بعدي، عکسهاي رمانتيک، عکسهاي زيبا


 


رويا هايم را به چه کسي بسپارم


تا روزي که دوباره اميد را پيدا کنم؟!

برچسب: ؟؟؟؟زوجك والخادمة؟؟؟؟,؟؟؟؟كيف استغفر بنية الزواج,؟؟؟احبك من يقولها بصدق؟؟؟؟,؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ماني فاهم,؟؟؟,,www senosal com,؟؟؟ امتحانات الصف الخامس,مصري,فول= ؟؟؟؟؟,كيف ؟؟؟,العاب ؟؟؟,وينن ؟؟؟, نویسنده: مهران کوهی تاريخ: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت: 17:37

 من از تنهايي اشباعم لبريزمغروبي سردو غمگينم پاييزم .دلم دل نيست دريا نيست مرداب استکه موجي هم سراغش را نميگيردکه نوري هم به رخسارش نميتابدنه شوغ زيستن دارد نه ميميرد  ادامه مطلب

برچسب: صرفا جهت تنوع, نویسنده: مهران کوهی تاريخ: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت: 17:37

اي کاش ادما ياد ميگرفتن بعضي وقتا از حريم امنشون بيرون بيان,کاش ميفهميديم کمي زندگي کردن براي زنده موندن لازمه...کاش از تمام روزايي که از عمرمون ميگذره خاطره ي يک روز رد کردن خط قرمز هارو داشته باشيم!کاش يه روزي وسط يه جاده ايي از زندگي بدون فکر بدون غم بدون ترس از نگاه ادما بايستيم و بلند بلند بخنديم...بخنديم به ديروز و اشتباهاتش... بخنديم به فردا و اتفاقاتش...کاش ميشد وقتي شصت سالمون شدبنشينيم کنار نوه هامونو بگيموقتي هم سن تو بودم همه ي ارزو هامو زندگي کردمبا تموم روياهام خنديدم و به هر چي ميخواستم رسيدم ...تو هم مثل من باش ...من زندگيمو زندگي کردم... !ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران کوهی تاريخ: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت: 17:37

صفحه بندی